نيازمنديهاي مهناد -درج آگهي رايگان - تبليغات رايگان - تبليغات اينترنتي - خريد و فروش بي واسطه

 

کنار همین برکه بود
که با اولین بوسه هایت
مور مور شدم ...

گفتم بس است دیگر
بیا برویم
گفتی باز هم ببوس
گفتم همسایه ی روبرو می بیند
گفتی صاحبخانه اش آب مروارید دارد
گفتم پدرت می فهمد
گفتی هیچ وقت مرا نفهمیده است
گفتم باید به شکار بروم
گفتی شکارت می شوم...

کاش آنقدر بوسیده بودم
که پدرت فهمیده بود
کاش صاحبخانه ی روبرو
آب مروارید نداشت
کاش همان روز شکارت می کردم ...

حالا باید هر روز
هِی بنشینم
و به تو فکر کنم
هِی راه بروم و آه بکشم
و مدام در آب همان برکه
به شکارچی ترسویی زُل بزنم
که روزی
از شکار خود
ترسیده بود !

 

 

 

 


مسعود احمدی
۲۷ مهر ۹۵


پ. ن:

یک واگویه ی شبانه


  • ارسال شده در : دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت: 22:25 + تعداد بازديد : 21


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید